اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک...
کاش نگویی که
خبر یادم نیست!
عینکهای کثیف و تیره به دنیای خود نگاه میکنند .
خیلی ها در ۲۵ سالگی میمیرند اما تا ۷۰ سالگی دفن نمیشوند....
امروز زمان انتخاب است.
تصمیم بگیرید بیشتر لذت ببرید. امروز مهم است. نقطه شروع اینجاست.
نفسي مي آيد به سنگيني بار حرفهاي نگفته...
به گرمي تمام دلتنگيها...
به پاكي همان روزهاي نخستين خلقت...
شايد اين تقصير فراموشي است...
با خورشید نگاهت چشم می گشایم و با مهتاب وجودت به خواب می روم
ترکم مکن...
که اگر لحظه ای بی تو بمانم
پیچک نیلوفرت
خواهد شکست...
خانه تو را فریاد می زند ، گام بردارگامی دگر مانده ست
در هر کجا باشی
در خانه های جدول معیار انسانی
ای نقطه ی سرگشته خط زندگی را نیست پایانی
تا زنده ای گامی دگر مانده است
بر جای پای من نگاهی کن
راهی که خواهی رفت ، خواهی دید
چه خوب است که گهگاه انسان به تماشای سحر برود
تا با همه ی وجود یقین یابد
که آفتاب بی تردید طلوع خوهد کرد.
چون جان ودل هوای عشق بگیرد
هر جای این دل سرای عاشقی است .
به گمانم عینک هم عاشق می شود .
سخت تر از من و تو
عینک نگهبان قلعه ی دل است .
به نظرم رخ یار بسیار قبل تر از آنچه که به چشم برسد
عینک را دگرگون ساخته .
کاش کمی از " او " یاد گرفته بودیم .
تو را می گویم .
خودم را هم را خطاب قرار می دهم .
نقش خاطره بر اوراق دل زیر زره بین عینک زیبا تر دیده نمی شود ؟
موج ورق چه استادانه نگاهی را عاشق جلوه می دهد .
من و تو
کمی دورتر از این عینک و کتاب و نگاه بودیم .
دیدارت را پشت عینک عاشقی دوست دارم .
کمی عاشقتر بیا .
هر لحظه را چنان سپری کن گوئی که آخرین لحظه است ،
و کسی چه میداند شاید که آخرین لحظه باشد ...!